هشت نوامبر

Eight November

ما که از خاکیم...!


زمانی که ناسپاسی میکنی

دربرابر کسی که علت بودن توست

دربرابر کسی که همه چیزه تو از اوست

آنگاه که اورا نادیده میگیری و بر سرش فریاد میکشی

آنگاه که خدا را میبینی و بنده اش را خُرد میکنی و انگار اورا نمیبینی

می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی.

در مقابل کدام خدا سر به سجده فرود می آوری و ادعای بندگی اش را میکنی...!


+پ.ن : این نوشته امشبه من از یه اتفاق بد حکایت دارد...


از اتفاقی که ساعاتی قبل پیش آمد...!


۱۷ نظر ۱۱ موافق ۱ مخالف
مهدی خالدیان
۲۳ خرداد ۲۳:۳۹
سلام
بسیار زیبا و تاثیر گذار بود
موفق باشید
اگر به دیدن ما هم بیایید و با نظرات خود ما را راهنمایی کنید خوشحال میشویم
http://noors.blog.ir/
پاسدار گمنام
۲۳ خرداد ۲۳:۳۹
سبحان الله الدی خلقنا و هدانا 
سیّد محمّد جعاوله
۲۴ خرداد ۰۰:۳۹
زیباست
احسنت

پاسخ :

ممنون
ramin pazoki
۲۴ خرداد ۰۲:۱۷
زیبابود

پاسخ :

ممنون
علی رحمانی پور
۲۴ خرداد ۰۳:۱۰
انشالله که به خوبی رفع بشه .
موفق باشید

پاسخ :

ان شا الله....



همچنین...
مجید یارگیو
۲۴ خرداد ۰۹:۱۵
شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد
دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد

نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت
الفبای دلت معنای «نشکن!» را نمی فهمد

هزاران بار دیگر هم بگویی: «دوستت دارم»
کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

من ابراهیم عشقم، مردم اسماعیل دلهاشان
محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد

چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر
نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم
فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم
کسی من را نمی فهمد... کسی من را نمی فهمد

پاسخ :

ممنون از حضورتون
زوج مهندس
۲۴ خرداد ۱۰:۲۴
شکستن دل مادر :((((
نمیدونم چرا گاهی هیچ بومی از بوم مادر کوتاه تر پیدا نمیکینیم.. 

پاسخ :

واقعا همینطوره....

اونم کسی که همه مدیونه اون و فداکاری های اونیم

واقعا ما آدما بعضی وقتا خیلی نمک نشناسیم...
بچه های شهر غریب
۲۴ خرداد ۱۵:۱۵
زیبا و غم انگیز

پاسخ :

بله ... خیلی غم انگیز  :'(
رفیق خاموش
۲۴ خرداد ۱۶:۳۶
سلام:امیدوارم  بنده لایقی باشیم برای خدا و تمام اتفاقای زندگیمون خوب باشه و اگه اتفاقی سخت و ناگوار برامون پیش اومد ناسپاس نباشیم و از همه مهمتر بنده های خدا رو ناچیز ندونیم

ایام به کامتون


پاسخ :

ان شا الله
....مسعود ....
۲۴ خرداد ۱۸:۰۱
متشکرم 
دنبال شدید
iman pourmehrab
۲۴ خرداد ۲۱:۰۵
 من رضا،ما توی لرستان رسممونه هرکس فوت میشه تا سه شب یکی دو نفر بره سره خاک متوفی یک دعایی زیارت عاشورایی چیزی براش بخونه ،من خیلی خیلی زن عموم رو دوس داشتم به عنوان همون زن عمو نه چیز دیگه ای و اون هم همین طور بخاطر همین با اینکه 16 سال داشتم گذاشتن برم با پسرعموم شب اول با پسر عموم رفتم قبرستون(قبرستون این منطقه ما خیلی ترسناک و بزرگ و تاریک هستش فقط ی لامپ جلو درش هست)کلیدو از نگهبانش ک ی پیرمرد بود عصراون روز گرفتیم کلید رو انداختیم و وارد قبرستون شدیم که پسر عموم گفت درو قفل کن گفتم چرا گفت نگهبان گفته باید ببندی تا دزدا نیان اون چیزهایی ک روز اول سر قبر میزاریم رو بردارن گفتم باشه و بستم من چون سنم کم بود یه خورده میترسیدم ولی توی فامیل میگن من کله شقم ،با پسر عموم ک چراغ قوه گوشیش رو روشن کرده بودداشتیم میرفتیم سمت قبر ،اونجاهم خیلی بزرگ بود و حدودا از اول قبرستون تا تا مقبره خانوادگی ما که تقریبا بالاشه پیاده 1 ربع طول میکشه رسید من همین ک جلوتر میرفتیم و تاریک تر میشد ترسم بیشتر میشد به میثم(پسر عموم)  گفتم میثم یکم ترسیدم (میثم32سالشه) گفت عادیه و هیچ چیز ترسناکی اینجا نی یکم قوت قلب گرفتم و گفتم باشه رسیدیم سر قبر زن عموم دقیقا وقتی من نگا گوشی میثم کردم ساعت12و 5 دیقه بود نیم ساعتی گریهمون گرفت و زار میزدیم بعدش من شروع کردم زیارت عاشورا میخوندم ی دستم گوشی بود ی دست مفاتیح  میثم هم داشت ی دعایی توی مفاتیح میخوند من زیارت عاشورا رو ک تموم کردم شروع کردم دعای جوشن کبیر رو خوندن یه صدای حق حق میشنیدم توجه نکردم و فکر کردم میثمه میثم یکم صداشو بالابرد و کامل ام یجیب رو ک میگفت میشنیدم ولی همزمان با اون بازم صدای حق حق میومد ترسیدم و منم صدامو بالا بردم و زمزمه میکردم که بعد از یک ساعت ک حدودا ساعت2وخورده ای میشد میثم گفت رضا بسه گریه نکن تلف میشی من گفتم گریه نمیکنم و هردو همدیگه رو نگا کردیم بازم صدای حق حق میومد میثم فک کنم واس اینکه من نترسم گفت این تخیله گذشت صب شد و ما رفتیم خونع شب شد که من تصمیم گرفتم ی چراغ قوه بزرگ ک مال بابام بود رو ببرم ان روز همش شارژ زده بودم تا شارژ شه و رفتیم و بازم اون شب صدای حق حق میومد من نخواستم بگم ک میثم فکر کنه بازم تخیله تا صب از ترس میلرزیدم و صب شد و رفتیم خونه عصر من چراغ قوه رو زدم برق تا شارژ شه ولی ساعت 12 شب ک داشتیم میرفتیم کامل شارژ نشده بود و من همون طوری بردمش با خودم رفتیم سرقبر و این بار قرار بود نمازم بخونیم هر نفرمون سی تا دو رکعتی نماز واسه شادی روح زن عمو خوندیم و من نمازم که تموم میکردم و میخواس

و میخواستم دو رکعت بعدی رو بخونم صدای حق حق شروع میشد نماز تموم شد و ساعت 2 و چهل و ی دیقه بود بازم صدای حق حق بود و تاریکی این بار میثم گف چراغو بده بینم چیه یه چراغ انداخت هیچی نبود بعد میثم شروع کرد ب دعای کمیل و ب من گف برو ی پلاستیک بیار تا آشغالایی ک دور قبر هستن رو جمع کنیم منم با صدای حق حق تمام بدنم میلرزید گفتم باش رفتم با چراغ دنبال پلاستیک تو همون دور و برا که دیدم میثم هم اومد گفت فهمیدم میترسی داشتیم دنبال میگشتیم درحالی ک هردو ساکت بودیم و ی جا وایساده بودیم هی صدای حق حق بهمون نزدیک میشد یه دفعه پشت سرمون رو نگاه کردیم دیدیم ی مرد خیلی بلند قد بهمون نزدیک میشه من ب پاش نگاه کردم دیدم ثم هستش زمزمه وار ب میثم گفتم ببین ثم داره ببین ثم داره بیشتر بمون نزدیک شد ما هردو خشکمون زده بود ک یهو اون مردع تبدیل ب ی زن با صورت فرتوت شد و ی نعره بلند کشید هردو داد زدم و من یه صلوات و ی بسم الله گفتم ک منو میثم بیهوش شدیم چشممو وا کردم دیدم صبحه ی حرف نمیتونستم بزنم ی نگا ب ساعتم کردم دیدم ساعت 6 و نیم هستش ی دس ب میثم زدم اونم بیدار شد و رفتیم خونه من تا 7 روز حرف نزدم یعنی نمیتونستم بزنم میثم 12 روز حرف نزد من بعد از هفت روز ماجرا رو ب همه گفتم و میثمو بردیم دکتر ک دکتر گفت اگه یه دیقه دیگه اون ترس ادامه داشته بودع هردتون سکته میکردین،من حالا خوب حرف میزنم ولی میثم لکنت زبون گرف ،برام مهم نیست باور کنید یاکه ن ولی من این ماجرا برام پیش اومده
....مسعود ....
۲۴ خرداد ۲۲:۲۲
ممنونم خوبه

پاسخ :

مرسی
خاتون ...
۲۵ خرداد ۱۷:۲۱
سلام .ازنوع نگارش وانتخاب کلمات هم حزن پیداست ..
خدا هم وغم را از دلتون رفع کنه.ان شاءالله

پاسخ :

 :(
Kayden
۲۵ مرداد ۰۷:۳۹
Har precis fyllt 35 Ã¥r och har lÃ¥ngt hÃme...¥rn nu skall jag klippa lite kortare än dig! Lite sportigare helt enkelt!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
به نام خدای آســمان و زمــیــن
و خــــــدایی کــــه مــرا آفریـــد
خدایی که روح من از اوســــــت
و ذهن مرا پرسشگر خلق نمود
"ذهـــــنـــــــــی مـــــــقدــس"
مـــــن زنده ام فقـــط با هــــدفِ
یافتن پاســــخِ پرســـش هایـم
---------------------------
از کجا آمــــــده ام
آمدنم بهر چه بود
به کجا میـــــــروم
آخر ننمایی وطـنم



طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان